Pulp Fiction

وینسنت: «هیچکدوم از اون جوکها یادت مونده؟»
میا: «آره، ولی فقط فرصت کردم یکیشون رو بگم، چون فقط یه قسمت ساختیم.»
وینسنت: «برام تعریفش کن.»
میا: «نه، خیلی لوس و بیمزهست.»
وینسنت: «بیخیال، اینطوری نکن.»
میا: «نه، خوشت نمیاد و من هم خجالت میکشم.»
وینسنت: «جلوی پنجاه میلیون نفر تعریفش کردی، ولی برای من نمیتونی؟ قول میدم نخندم.»
میا: «دقیقاً از همین میترسم!»
وینسنت: «منظورم این نبود، خودت هم میدونی.»
میا: «زبونباز ماهری هستی، نه؟»
وینسنت: «منظورم این بود که به خودت نمیخندم.»
میا: «ولی اینو نگفتی، وینس. حالا دیگه اصلاً برات تعریفش نمیکنم، چون زیادی براش مقدمهچینی شد.»
وینسنت: «چه نامرد»
*اصلا نمیدونم چرا مکالماتشون تو اون رستورانه انقدر خوب بودد🫠💅